خرید بک لینک
A : عحیبه. اون روز یه نفر داشت تو دانشگاه خودشو از گریه و زجه می کشت. باهاش یکم حرف زدیم که آروم بشه. گفتم بیخیال بابا استادا همشون همینجورین.. یکم اذیت میکنن(درحالیکه واقعا استادای ما عشقن! :) ) گفت

برچسب: نویسنده: یونا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 14 اسفند 1398 ساعت: 17:32

و هیچکس نپرسید چرا؟مثل هزاربار دیگه.. که هیچکس نپرسید چرا؟.. ماها نسبت به هم بدهکارای طلبکاریم.. یا طلبکارای بدهکار.. آره دومی بهتره.. من اول از تو طلبکارم که چرا از من نپرسیدی چراو بعد بهت بدهکار میش

برچسب: نویسنده: یونا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 14 اسفند 1398 ساعت: 17:32

A: پیراهن بلند ُ سبز کله غازیمو برمیدارم.. یکم پارچه ی مخملیشو به بینیم میکشم و میخندم. چشمامو میبندم ُ چهرتو وقتی قراره اونو تو تنم ببینی تصور میکنم. اینکه قراره چجوری بپرم تو بغلت؟ کجا و با چه ژستی

برچسب: نویسنده: یونا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 14 اسفند 1398 ساعت: 17:32

A: هزاری کاست قبل از این برات خوندم ُ نوشتم.. وقتایی که سحری میخوردم و گریه میکردم ُ فکر میکردم چه بخت بدی دارم که دل به تو دادم.. " از بخت خوشم دل به تو دادم.." .. آخ زندگی بی تو جریان داشت ُ داره. م

برچسب: نویسنده: یونا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 14 اسفند 1398 ساعت: 17:32

صفحه بندی